سلام سبز
فرهنگی هنری
تقدیم به همسرم بازگشت نقش در شبی تاریک آن شب برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظهای کوتاه امشب باز باران باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه من به پشت شيشه تنها ايستاده : در گذرها رودها راه اوفتاده. شاد و خرم يک دوسه گنجشک پرگو باز هر دم می پرند اين سو و آن سو می خورد بر شيشه و در مشت و سيلی آسمان امروز ديگر نيست نيلی يادم آرد روز باران گردش يک روز ديرين خوب و شيرين توی جنگل های گيلان: کودکی دهساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و زنده آسمان آبی چو دريا يک دو ابر اينجا و آنجا چون دل من روز روشن بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی دهنده بر درختان می زدی پر هر کجا زيبا پرنده برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمايان چتر نيلوفر درخشان آفتابی سنگ ها از آب جسته از خزه پوشيده تن را بس وزغ آنجا نشسته دمبدم در شور و غوغا رودخانه با دوصد زيبا ترانه زير پاهای درختان چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان چشمه ها چون شيشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه توی آنها سنگ ريزه سرخ و سبز و زرد و آبی با دوپای کودکانه می پريدم همچو آهو می دويدم از سر جو دور می گشتم زخانه می پراندم سنگ ريزه تا دهد بر آب لرزه بهر چاه و بهر چاله می شکستم کرده خاله می کشانيدم به پايين شاخه های بيدمشکی دست من می گشت رنگين از تمشک سرخ و وحشی می شنيدم از پرنده داستانهای نهانی از لب باد وزنده راز های زندگانی هرچه می ديدم در آنجا بود دلکش ، بود زيبا شاد بودم می سرودم : " روز ! ای روز دلارا ! داده ات خورشيد رخشان اين چنين رخسار زيبا ورنه بودی زشت و بی جان ! " اين درختان با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان ! " روز ! ای روز دلارا ! گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد ای درخت سبز و زيبا هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... " اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره آسمان گرديده تيره بسته شد رخساره خورشيد رخشان ريخت باران ، ريخت باران جنگل از باد گريزان چرخ ها می زد چو دريا دانه های گرد باران پهن می گشتند هر جا برق چون شمشير بران پاره می کرد ابرها را تندر ديوانه غران مشت می زد ابرها را روی برکه مرغ آبی از ميانه ، از کناره با شتابی چرخ می زد بی شماره گيسوی سيمين مه را شانه می زد دست باران باد ها با فوت خوانا می نمودندش پريشان سبزه در زير درختان رفته رفته گشت دريا توی اين دريای جوشان جنگل وارونه پيدا بس دلارا بود جنگل به ! چه زيبا بود جنگل بس ترانه ، بس فسانه بس فسانه ، بس ترانه بس گوارا بود باران وه! چه زيبا بود باران می شنيدم اندر اين گوهرفشانی رازهای جاودانی ،پند های آسمانی " بشنو از من کودک من پيش چشم مرد فردا زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن - هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! " مهربانی را بياموزيم
مهربانی را بياموزيم فرصت آيينه ها در پشت در مانده است روشنی را می شود در خانه مهمان کرد می شود در عصر آهن - آشناتر شد سايبان از بيد مجنون ، - روشنی از عشق می شود جشنی فراهم کرد می شود در معنی يک گل شناور شد مهربانی را بياموزيم موسم نيلوفران در پشت در مانده است موسم نيلوفران يعنی که باران هست يعنی يک نفر آبی است موسم نيلوفران يعنی يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی می شود برخاست در باران دست در دست نجيب مهربانی می شود در کوچه های شهر جاری شد می شود با فرصت آيينه ها آميخت با نگاهی با نفس های نگاهی می شود سرشار - - از رازی بهاری شد دست های خسته ای پيچيده با حسرت چشم هايی مانده با ديوار روياروی چشمها را می شود پرسيد آسمان را می شود پاشيد می شود از چشمهايش ... چشمها را می شود آموخت می شود برخاست می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد می شود دل را فراهم کرد می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد جای من خالی است جای من در عشق جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت جای من خالی است من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟! من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟! می شود برگشت می شود برگشت و در خود جستجويی داشت در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟! در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟! می شود برگشت تا دبستان راه کوتاهی است می شود از رد باران رفت می شود با سادگی آميخت می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد می شود کيفی فراهم کرد دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد من بهار ديگری را دوست می دارم جای من خالی است جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است جای من در درس نقاشی جای من در جمع کوکبها جای من در چشمهای دختر خورشيد جای من در لحظه های ناب جای من در نمره های بيست جای من در زندگی خالی است می شود برگشت اشتياق چشم هايم را تماشا کن می شود در سردی سرشاخه های باغ جشن رويش را بيفروزيم دوستی را می شود پرسيد چشمها را می شود آموخت مهربانی کودکی تنهاست مهربانی را بياموزيم... اون دوتا مست چشات من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم *-* * *-* من فقط عاشق اینم روزهایی که با تو تنهام کار و بار زندگیمو بذارم برای فردا من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم!!! لحظه ديدار / دفتر شعر "زمستان" لحظه ي ديدار نزديك است قاصدك / از دفتر شعر "آخر شاهنامه" قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟ يغام / دفتر شعر "آخر شاهنامه" چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني
ز آن نامه ای که دادی و ز آن شکوه های تلخ
ای مایه ی امید من ... ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا بر گذشته می نگرم عشق خویش را
« این شهر .... غیر رنجش یارم به من چه داد ؟ »
این درد را چه سان به دل خود نهان کنم ؟
آن شعرها که روح تو را رنج می دهد
گفتم قفس ! ... ولی چه بگویم که پیش از این
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
تا دست پر ز قدرت امیال رنگ رنگ
20 اسفند فروغ
حالا می فهمی که چه قدر دوستت دارم و چه قدر پشیمان هستم ![]()
![]()
![]()

که صدایی با صدایی درنمی آمیخت
و کسی کس را نمیدید از ره نزدیک،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر.
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.
از میان برده است طوفان نقش هایی را
که به جا ماند از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
برنخواهد آمد آوایش.
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.
کوه: سنگین ، سرگران ، خونسرد.
باد میآمد ، ولی خاموش.
ابر پر میزد ، ولی آرام.
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،
رعد غرید ،
کوه را لرزاند.
پیکر نقشی که باید جاودان میماند.
باد و باران هر دو میکوبند:
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.
هر دو میکوشند.
میخروشند.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار ، انگار با زنجیر پولادین.
سالها آن را نفرسوده است.
کوشش هر چیز بیهوده است.
کوه اگر بر خویشتن پیچد ،
سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منو خوابم میكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم میكنه
اون دوتا مست چشات
منو خوابم میكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم میكنه
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
مثل یك رویای خوش
پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه
قصه ها گفتی برام
هنوز از هرم تنت
داره می سوزه تنم
از تو سبزه زار شده
خاك خشك بدنم
دستای عاشق تو
منو از نو تازه ساخت
دل نا باور من
جز تو عشقی نشناخت
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ چشات
![]()
![]()
![]()
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ
هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست
و آبرويم را نريزي، دل
اي نخورده مست
لحظهي ديدار نزديك است
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك
هان،
ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود
هر چه ياد و يادگارم بود
ريخته ست
چون درختي در زمستانم
بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود
ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري
در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست ؟
ديگر آيا زخمه هاي هيچ پيرايش
با اميد روزهاي سبز آينده
خواهدم اين سوي و آن سو خست ؟
چون درختي اندر اقصاي زمستانم
ريخته ديري ست
هر چه بودم ياد و بودم برگ
ياد با نرمك نسيمي چون نماز شعله ي بيمار لرزيدن
برگ چونان صخره ي كري نلرزيدن
ياد رنج از دستهاي منتظر بردن
برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن
اي بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان جاودان بر شهرها و روستاهاي دگربگذر
هرگز و هرگز
بربيابان غريب من
منگر و منگر
سايه ي نمناك و سبزت هر چه از من دورتر، خوشتر
بيم دارم كز نسيم ساحر ابريشمين تو
تكمه ي سبزي برويد باز، بر پيراهن خشك و كبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناك اندهان ماند سرود من![]()
![]()
![]()

دشتهايي چه فراخ !
……………. کوههايي چه بلند !
…………………………در گلستانه چه بوي علفي ميآمد !
من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم ،
……………………………….پي خوابي شايد،
…………………………………………….پي نوري ، ريگي ، لبخندي .
پشت تبريزيها
…………..غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد .
پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم ،
………………………………..چه كسي با من، حرف ميزد ؟
……………………………………………………….سوسماري لغزيد
………………………………………………………………….راه افتادم .
……………….يونجه زاري سر راه،
………………………………بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ
……………………………………………………..و فراموشي خاك
…………………………………..*****
لب آبي
…..گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
………………و چه اندازه تنم هشيار است !
……………………………نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
…………………….هيچ! ميچرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
………….سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
…………………………………………..سايه هايي بي لك ،
…………………………..گوشهاي روشن و پاك
…………………………………………..كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
………………..مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست .
………………………………………..آري!!
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح
……………………….و چنان بيتابم، كه دلم مي خواهد
……………………………………..بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
………………………………………..دورها آوايي است، كه مرا ميخواند . ![]()
![]()
![]()
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بيداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نميدونم به کارون يا خزر رفت
فقط دردم اينه مثل هميشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب ميدونه جنگه
دست هر کی ميبينی يه تفنگه
يه عمره دور چشماش گشتم اما نفهميدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنيا سر ناسازگاری داره با ما
بشين باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا ميدونه که حالش چه جوره
توی خلوت ميگم اينجا کسی نيست خداييش که دلم خيلی صبوره
لا لا لا لا نخواب تيره است چراغم مثل اتشقشان ميمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نيست
هزار شب شد هزار شب شد نيومد باز سراغم
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نيست
دل ديوونه داشتن که خطا نيست
ميگن دست از سرش بردار نميشه اخه عاشق شدن که دست ما نيست
لا لا لا لا نخواب تنها ميمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزيزم مگه من مثل اون نامهربونم
لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو ميارم تو دعا کن
بگو برگرده پيش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن
لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه هميشه عمر خوشبختی کوتاهه
ميگن با يه فرشته اونو ديدن دروغه جون دريا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تلخ جدايی کمر خم ميشه زير بی وفايی
تو بيدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالايی
لا لا لا لا نخواب تنهايی زرده اگه طولانی شه مثل يه درده اگه چشم انتظار باشی که
هيچی دروغ ميگی به دل که بر ميگرده
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتيم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خياله
لا لا لا لا نخواب دنيا خسيسه واسه کم ادمی خوب مينويسه
يکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است يکی پلکاش تو خوابم خيسه خيسه
لا لا لا لا نخواب عاشق يه سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه
تا اون بالاست رسيده است اما تنهاست پايين هم که بيوفته بی نصيبه
لا لا لا لا نخواب اينجا سياهی پر اما تو تنگه قصه ماهی
اونی که ما ها رو بيدار نگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی
لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه بشين انقدر تا که خورشيد بتابه
زمونی که يقين کردم بيدار شد بخواب با ياد عکسی که تو يه قابه
لا لا لا لا بخواب بيدار حالا ديگه بايد بخوابی پس لالالا بخواب
ديگه تو ميتونی بخوابی
ببين خورشيد اومد بالای بالا
لا لا لا لا اين هم بود سرنوشتم
اين از امروزم و اين از گذشتم
نميخوابم تا تو برگردی يک روز
منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم
نميخوابم تا تو برگردی يک روز
منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |




